تلفن بخش CCU زنگ خورد. سرپرستار گوشی رو برداشت.
-بفرمایید
-سلام.. منم جلال
-سلام خوبی؟
- ممنون... چن تا مریض خوابوندین؟
- یکی قراره بفرستن.. عمل چشم داشته.
- اوکی من شب میام شیفت... خداحافظ
- خداحافظ
*********
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
وقتی کتابای هری پاتر رو میخونم میگم چرا هری از اینکه مرکز توجه بود همیشه ناراحت بود؟!
ب جون خودم این روزا خیلی می فهممش.. واقعا سخته ک سرت ب کار خودت باشه ولی سنگینیه نگاه دیگران رو روی خودت حس کنی!
آخ ک چی می کشیدی هری پاتر!!!
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
حدود 7-8 سال از هر گونه امتحانی دور بودم.. درس خوندن یادم رفته!
آخه آدم چجوری باید چن تا کتاب مشابه هم رو با کلی تست مشابه حفظ کنه؟
وقتی کتابام پیشم نیست و ب سوال جوابها فکر میکنم یادم نمیاد کدوم سوال مال کدوم جواب بود !! ...یا برعکس...
چن تا از بچه ها خونده و نخونده مرحله مقدماتی رو رد شدن!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
1مهر-صبح:
پای میز صبحانه نشسته بودم و صبحانه میخوردم. صادقی هم نشسته بود چای میخورد.
- صادقی! اگه پدر یا مادرت یه چیزی به خانمت بگن که خامنت خوشش نیاد و بعد اون جوابشون رو بده چیکار میکنی؟
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
1مهر- شب:
توی بخش پیش آقای فرزانه و الهه بود. لم داده بود روی صندلی و پاشم انداخته بود رو پاش و شاد و خندان قضیه پس گرفتن پول رو واسش تعریف میکرد.
- نمیدونی آقای فرزانه.. اگه بهم حقوق میدادن اینقدر بهم حال نمیداد!.. پول پس گرفتن از هاشمی واقعا کار بزرگیه!
من- صادقی!.. الان وقتشه که دیگه اونو به من پس بدی!
- پس بدم؟.. تازه موفق شدم ازت بگیرمش.
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
کار رو باید تمام کرد.
میخوام سری سوم دونده هزارتو رو هم تعریف کنم.
ولی فعلا وقت ندارم. سرم شلوغه. :(
ولی سعی میکنم هر از گاهی یه قسمتش رو بنویسم. :)
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی
توی این اوضاع شلوغ و قمر در عقرب دوست دارم دوباره برگردم نگارستان خودمون.
پبش آقای زارع و بچه ها.
چند روز پیش رفتم سر زدم. انگار برگشته بودم خونمون! خونه دومم!
و تصمیم گرفتم هر وقت فرصت داشتم به اونجا هم برم و کلاسمو ادامه بدم...
برچسب:
نویسنده: آروین توکلی